حکایت چکاوک پندآموز


آورده‌اند که روزی چکاوکی به صاحبش گفت که اگر مرا رها کنی ۳ پند به تو خواهم آموخت.
مرد قبول کرد و چکاوک گفت:
پند اول اینکه هرگز حرف محال را باور نکنی.

مرد که از این پند خوشش آمده بود چکاوک را رها کرد. چکاوک روی شاخه‌ای نشست و گفت اکنون پند دوم:
هرگز حسرت گذشته و چیزی که از دست داده‌ای را نخور.

سپس گفت :
من درونم دری ۳۰۰ گرمی داشتم که تو می‌توانستی با آن به اموال زیادی برای خود و خانواده‌ات دست پیدا کنی و حالا که مرا رها ساخته‌ای این سعادت از دستت رفته است.
مرد شروع کرد به شیون و زاری و افسوس که چرا چکاوک را رها ساخته است.
چکاوک گفت:
مگر نگفتم هرگز حسرت چیزی که از دست رفته را نخور و همچنین مگر نگفتم که حرف محال را باور نکن؟ من کلاً 100 گرم بیشتر وزن ندارم! چطور دری ۳۰۰ گرمی را درون خود جای داده‌ام.
مرد وقتی متوجه شد که چکاوک دروغ گفته و دری وجود نداشته سکوت کرد و از اینکه چیزی از دست نداده خوشحال شد. سپس به چکاوک گفت:
پند سومت چیست؟

چکاوک پاسخ داد با آن دو پند اول چه کردی که سومی را به تو بگویم؟!