تبلیغات
آریــــــــــــوداد - مطالب كتاب
منوی اصلی
آریــــــــــــوداد
آریوداد در ایران باستان به معنای داده و فرزند ایران بوده است
  • مدت‌ها بود که در قفسه‌ی کتاب‌هایم جا خوش کرده بود و هر از گاهی چشمکی به من میزد و فرصتی برای خواندنش نداشتم. در این مدت چندین کتاب دست گرفته‌ام و نیمه‌کاره رها کردم. اما هر بار در هنگام انتخاب کتابی دیگر ترجیحم به کتاب دیگری می‌رفت! شاید چون تصورم از دختر شینا کتابی بود درباره جنگ ایران و عراق و احتمالا حوصله سر بر!! دو شب پیش در خانه تنها بودم. بی‌خوابی به سرم زده بود و حوصله‌ی اینستا گردی و تلگرام‌گردی نداشتم!! یاد کتاب دختر شینا افتادم. این‌بار هم با اکراه رفتم سراغش. مقدمه‌اش را در همان حال، ایستاده پای قفسه‌ی کتاب‌ها خواندم. خوشم که آمد برش داشتم و شروع به خواندنش کردم.

    دختر شینا_خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان_همسر شهید حاج ستار ابراهیمی

     دو روز طول کشید تا تمامش را بخوانم. کتاب آنقدر جذاب و شیوا بود که زمین نگذاشتمش و هر زمانی که فرصتی دست داد خواندمش. دختر شینا داستان دختری است که وقتی به دنیا آمد بیماری پدرش بهبود یافت و نامش را قدم‌خیر گذاشتند. ته‌تغاری خانه بود و عزیز کرده‌ی بابا!
    دختر شینا بر خلاف آنچه که از بیرون تصور می‌شود در ابتدا حاوی یک روایت عاشقانه از زندگی قدم‌خیر از لحظه‌ی آشنایی با همسرش شهید حاج ستار ابراهیمی هژیر تا زمان شهادتش است. قدم‌خیر محمدی کنعان در سال ۱۳۸۸ بر اثر بیماری فوت می‌کند.
    در ادامه بخش‌هایی خواندنی از این کتاب را بخوانید.


    آخرین ویرایش: دوشنبه 14 فروردین 1396 13:53

    ارسال دیدگاه
  • An essay _ English Romantic Short Stories _ ARIODAAD

    A teacher from Primary School asks her students to write an essay about what they would like God to do for them...? At the end of the day, while marking the essays, she read one that made her very emotional.
    Her husband, who had just walked in, saw her crying and asked her:
    -  'What happened?'
    She answered:
    - 'Read this. It is one of my students essays.'

    '' Oh God, tonight I ask you something very special! Make me into a Television! I want to take its place and live like the TV in my house. Have my own special place, and have my family around ME! to be taken seriously when I talk...
    I want to be the center of attention and be heard without interruptions or questions. I want to receive the same special care that the TV receives even when it is not working. Have the company of my dad when he arrives home from work, even when he is tired. And I want my mom to want me when she is sad and upset, instead of ignoring me...
    And...
    I want my brothers to fight to be with me...
    I want to feel that family just leaves everything aside, every now and then, just to spend some time with me.
    And last but not least, ensure that I can make them all happy and entertain them...
    Lord, I don't ask you for much. I just want to live like a TV!''

    At the moment the husband said:
    - 'My God, poor kid. What horrible parents!'

    The wife looked up at him and said:
    - 'That essay is Our son's!!!'


    آخرین ویرایش: سه شنبه 27 بهمن 1394 02:04

    ارسال دیدگاه
  • قصص الانبیاء ـ آریوداد

    "در گفتار بانگ و صدای خود را بلند مکن که بدترین و ناملایم‌ترین اصوات صدای الاغ است!!! .................................................................. نه چندان شیرین باش که تو را بخورند و نه چندان تلخ که دور افکنند."

    امشب پدرم بخشی از کتاب قصص‌الانبیا رو به من معرفی کرد تا بخونمش. بعد از خوندنش دیدم جالب بود و با توجه به اینکه توی هفته‌ی کتاب و کتاب‌خوانی هم هستیم بد ندیدم که در اینجا بخشی رو که پدرم معرفی کرده بود رو منتشر کنم تا شما هم بخونید:

    نصیحت‌های حضرت لقمان:
    ای فرزند من با خدا شرک میار که بزرگترین ظلم و ستم به نفس است و هرکس مشرک شود و برای آفریننده‌ی خود و این دستگاه با عظمت شریک قرار دهد در حضیض ذلت و زبونی خواهد ماند.
    ای فرزند من کردار تو اگر بمقدار دانه‌ی اسپندی باشد یا به اندازه‌ی ذره‌ی خردلی و هرکجا باشی در زیر سخره‌سما یا در طبقات آسمانها آن عمل برای تو به نام تو ثبت و ضبط می‌شود و به جانب تو می‌گذراند و در قیامت آفریننده‌ی این جهان تو را حاضر می‌کند از تو درباره‌ی آن عمل بازخواست می‌نماید و به جانب تو رسیدگی می‌کند.


    آخرین ویرایش: جمعه 29 آبان 1394 06:09

    ارسال دیدگاه

  •  
    به تازگی اثر جدیدی در قالب کتاب از استاد ترانه‌سرای نوین ایران زمین ، شهیـــار قنبـــــری در ایران مجوز چاپ و انتشار گرفته که موجب تعجب و در عین حال شعف علاقمندان به ترانه و ترانه‌نویسی و به خصوص علاقمندان به این شاعر شده است. دریافت مجوز انتشار کتاب برای ترانه‌سرا و خواننده‌ای که سالهاست در آن‌سوی آب‌ها زندگی می‌کند در نوع خود جالب توجه است و صد البته که جای تقدیر و تشکر از مسئولانی دارد که این اجازه را داده‌اند ؛ چرا که با این تصمیم نشان دادند بالاخره می‌توان در ایران هم مجوز کارهای با محتوا را گرفت حتی اگر مؤلف در ایران نباشد!

    کتاب « بنویس! پاک‌نویس » به نوعی کارگاه آموزش ترانه‌نویسی برای علاقمندان است که از کجا و چگونه شروع کنند. در این کتاب شهیار قنبری تجربه‌هایش در زمینه‌ی ترانه‌نویسی را با مخاطبانش به اشتراک می‌گذارد. به اعتقاد وی ترانه‌نویسی فرمول خاصی ندارد که بتوان برایش فرمولی خاص با پاسخی خاص نوشت و آن را در کتابی ارائه داد بلکه باید نوشت و تجربه کرد و در این میان از تجربیات دیگران استفاده نمود. به همین دلیل قنبری در این کتاب بیشتر از تجربیاتش سخن به میان می‌آورد.
    ناشر این کتاب نشر نیماژ است و کتاب با قیمت 12000 تومان در بیشتر کتاب‌فروشی‌های معتبر ایران در دسترس علاقمندان قرار دارد. به شهیار قنبری و علاقمندانش بابت انتشار این کتاب تبریک عرض می‌کنم و آرزوی موفقیت برای ایشان دارم.


    آخرین ویرایش: شنبه 20 تیر 1394 23:57

    ارسال دیدگاه
  • دیروز رفتم دانشگاه و طبق معمول استاد برای بعد از ظهر کلاس فوق‌العاده گذاشت ؛ من ترجیح دادم بمونم دانشگاه و دیگه بر نگردم خونه و باز برگردم دانشگاه.در طول این دوره‌ای که دانشگاه میرم چه دانشگاه بالا و چه دانشگاه پایین تا دیروز از بوفه خرید نکردم بجز موارد جزیی خرید کیک و نسکافه اونم به تعداد انگشت‌های یک دست هم شاید نمیرسید.

    KING - 1

    دیروز از روی اجبار رفتم بوفه و نمی‌دونستم دقیقاً برای نهار اونجا چیزی پیدا میشه یا نه؟! چون عادت داشتم یا کلاس‌هامو صبح بردارم یا بعد از ظهر جوری که به نهار نخورم! خلاصه رفتم بوفه و یک نگاهی کردم دیدم کیک بگیریم با نسکافه فایده نداره. گرسنم بود گفتم ببینم منوی غذاییش چیه؟ دیدم به احتمال قوی از توی ساندویچ‌های همبرگر و چیزبرگر و دوبل برگر که پایه همبرگری دارن احتمال قوی ساندویچ قابل خوردنی در نمیاد (!) و معلوم نیست توی همبرگرهاش چی باشه. گفتم باز فلافل یه ترکیب مشخصی داره و احتمال آشغال کمتری توش هست اما زهی خیال باطل!
    بعد از چند دقیقه معطلی ساندویچی به دستم رسید که از همون اول نصف شده بود!! تکه‌ی بالایی نون از تکه‌ی پایینی نون جدا شده بود و ضمنا محتویات ساندویچ بیشتر توی فویل آلومینیومیش ریخته بود. راستش همون اول خواستم ساندویچ رو با همون شرایط بکوبم تو سرش و بگم نمی‌خوام! گفتم چه میشه کرد؟ بوفه‌ی دانشگاهه دیگه. نشستم روی یه صندلی و به عادت معهود -همیشه عادت دارم قبل از خوردن ساندویچ محتویات توش رو ببینم که مطمئن بشم چی دارم میریزم تو معدم!- لای ساندویچ رو باز کردم و دیدم چندتا فلافل به شکل سنگ پاهای قدیمی به رنگ سیاه لای نونه!! گرسنم بود و حس داد و بیداد نداشتم ؛ تو دلم گفتم تا من باشم که این اولین و آخرین بارم باشه از بوفه‌ی دانشگاه خرید می‌کنم. اما گاز اول رو که زدم بوی زخم تخم مرغ و پیاز فراوانش زد توی ذوغم! هی شیطون رو لعنت فرستادم گاز دوم رو که زدم دیدم حالت تهوع داره بهم دست میده! اما من دستم رو کشیدم عقب و زرنگی کردم و بهش دست ندادم!!!
    یه نگاه که به ساندویچم انداختم گفتم گور بابای پولی که دادم!! انداختمش توی سطل آشغال...

    آخرش نفهمیدم اونجا سالن بوفه و غذاخوری دانشگاه بود یا سالن آشغال‌خوری؟!

    کافه داستان -‌ آریوداد
     نشریه الکترونیکی کافه داستان به تازگی شروع به فعالیت کرده و بهتون پیشنهاد میکنم از اینجا دو شماره‌ی نخست این نشریه رو دانلود کنید.



    آخرین ویرایش: دوشنبه 28 فروردین 1396 01:15

    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2