تبلیغات
آریــــــــــــوداد - مطالب عاشقانه
منوی اصلی
آریــــــــــــوداد
آریوداد در ایران باستان به معنای داده و فرزند ایران بوده است
  • بعد از گذشت هفت هفته از شروع پخش فصل دوم سریال شهرزاد،حالا این سریال از طریق سامانه filimo.com بصورت آنلاین و برای کابران اینترنت اپراتورهای ایرانسل،همراه اول،آسیاتک و های وب با ترافیک رایگان در دسترس است.

    برای تماشای این سریال جذاب و هزاران ساعت فیلم و سریال کافیست در این سامانه عضو شوید و اشتراک خریداری نمایید.

    پیش از این تنها سامانه‌ای که حق پخش V.O.D این سریال را داشت،lotus.ir بوده است.


    آخرین ویرایش: - -

    ارسال دیدگاه
  • در بازار تره‌بار راه می‌رفتم و فکر می‌کردم چه میوه‌ای برای خانه بخرم... نگاه می‌کردم و نمی‌توانستم انتخاب کنم. دلم هیچ کدامشان را نمی‌خواست...

    مرد میوه‌فروش دور سینی‌های بزرگ می‌چرخید و خراب‌ها را جدا می‌کرد و می‌ریخت در جعبه‌زیری... کیسه‌ی خرید مشتری‌ها را پر می‌کرد و می‌فرستاد دم صندوق پیش پسرش... پسرک پشت دخل کرانچی می‌خورد ...

    همانجا انگار با منجنیق پرتم کردند به وقتی که سن پسرک بودم... بعضی شب‌ها که در حیاط محکم‌تر بسته می‌شد از همان ته خانه می‌فهمیدیم بابا جعبه میوه به دست دارد و با پا در را بسته... از پنجره آمدنش را نگاه می‌کردیم... آنقدر راحت با یک جعبه بزرگ چوبی پر از میوه گام‌های بلندش را بر می‌داشت که انگار یک پیش‌دستی کوچک در دستش است...

    یخچالمان مگر چقدر جا داشت... جعبه کنار آشپزخانه یا بالکن می‌ماند... آلوها را لواشک می‌کردیم... گوجه‌سبزها را قل می‌دادیم در نمک می‌خوردیم... با آلبالوها روی دیوار سفید سیمانی نقاشی می‌کشیدیم... و گلابی‌ها همیشه خراب می‌شد... هیچ‌کس طرفدارشان نبود... آنقدر در سطل فلزی مخروطی شکل می‌ماندند که له می‌شدند... بابا غر می‌زد و سطل را با شیرآب حیاط می‌شست و دوباره با خودش می‌برد باغ... می‌گفتیم گلابی هم شد میوه !

    گوشه بازار تره‌بار هنوز ایستاده‌ام... و دلم سخت گرفته است... برای باغی که خشک شد .... مردی که اینقدر زود خاطره شد ... و تمام آن گلابی‌هایی که نخوردیم و پلاسید... کیسه‌ی پلاستیکی را بر می‌دارم و شبیه نیکلاس کیج مغموم در شهر فرشتگان با بغض پرش می‌کنم از گلابی... اول یکی.. بعد دوتا... و بعد چند تا...

    کیسه را می‌گذارم رو ترازو... پسرک با دست‌های پفکی‌اش کارتم را می‌کشد ... می‌خواهم یک چیزی بگویم که بفمهد چقدر ممکن است بعداً دلش برای دخل و مغازه‌ی پدرش تنگ شود... ولی بیخیال می‌شوم... کارتم را می‌گیرم و دور می‌شوم... مگر اصلاً آدمیزاد گوشش به این حرف‌ها بدهکار است... خودش یک روز دلش همان میوه خراب‌های جعبه آن زیر را می‌خواهد که با دست پدرش جدا شده بود... حتماً می‌فهمد که خوشمزه‌تر از کرانچی‌اش بودند...

    فاطمه شاه‌بگلو


    آخرین ویرایش: یکشنبه 22 مرداد 1396 02:11

    ارسال دیدگاه
  • امروز برای پسر عزیزم مهراد دندونی گرفتیم. مهراد من حالا یه دندون داره.
    بابا عاشقته مهرادم...



    آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 مرداد 1396 20:21

    ارسال دیدگاه
  • سریال عاشقانه شروع خوبی داشت. در ادامه با حواشی عجیبی روبرو شد تا جاییکه مدتی پخش سریال متوقف شد. از طرفی زمانی که سریال احیا شد و تصمیم به پخش مجدد گرفته شد بدلیل نقض قرارداد تهیه‌کنندگان سریال با شرکت‌های V.O.D با حکم قضایی پخش سریال متوقف شد. 
    با این همه فراز و نشیب نسبتا طولانی سریال راهش را ادامه داد و اگرچه بعضی قسمت‌ها ضعیف بود اما در مجموع با در نظر گرفتن اینکه سریال‌سازی در شبکه خصوصی تا حدودی در ایران نوپا محسوب می‌شود با اغماض می‌توان از کاستی‌هایش چشم‌پوشی کرد. یکی از محاسن سریال عاشقانه که شاید اصلی‌ترین دلیل وفاداری مخاطبین به تماشای این سریال تا قسمت آخر باشد، حضور بازیگران سرشناس در این فیلم بود که جذابیت دو چندانی به آن بخشید.
    انتقادهایی به فیلم وارد می‌شود با این مضمون که چرا شخصیت حاج یونس زیر سوال رفت و یا چرا شخصیت پر از ابهام و عجیبی مثل هومن در این سریال به عنوان شخصیت محبوب بولد شده است. به شخصه تصور می‌کنم که باید در نظر بگیریم که قرار نیست همه انسانهای مشابه حاج یونس پایانی تلخ مثل حاج یونس عاشقانه داشته باشند و یا همه آدمهای در ردیف پیمان مثل او محبوب باشند. در عین حال بیاموزیم که:
    تن آدمی شریف است به جان آدمیت | نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
    و بدانیم که زود درباره آدمها قضاوت نکنیم. حاج یونس‌هایی هستند که مرام و معرفت نمی‌شناسند اما از طرفی هستند پیمان‌هایی که اگرچه به ظاهر ناهنجارشان نمی‌آید اما اگر صبور باشیم شاید شخصیت جدیدی از درونشان کشف کنیم.


    آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 مرداد 1396 02:08

    ارسال دیدگاه
  • این روزها بیشتر از همیشه زندگی‌ام پر شده از اعداد و ارقام! گاهی خواب می‌بینم حقوق‌ها جابجا شده و یا اسم کسی از لیست بیمه جا مانده!! سیل کارها بر سرم آوار شده و هر چه بیشتر تلاش می‌کنم انگار باز هم کم است! پروژه‌های جدید قوزی بالای قوز است! از طرفی اتمام پروژه‌های قبلی به منزله شروع محاسبات عیدی و سنوات از حالاست! خلاصه اینکه اوضاع دل‌انگیزی است!
    گاهی یاد جواب دوستانم در دوران سربازی می‌افتم که در جواب سوال فرمانده که می‌پرسید :
    - "کی خستست؟!"
    برخی پاسخ می‌دادند:
    - "داداش من!" (بجای دشمن!)

    اما من همچنان خستگی‌ناپذیرم! عشقی که از همسر و فرزندم به من سرایت می‌کند امیدبخش آن است که این روزها نیز می‌گذرد و هر سختی‌ای ارزش لبخند دلنشینشان را دارد.


    آخرین ویرایش: دوشنبه 26 تیر 1396 21:16

    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 29 1 2 3 4 5 6 7 ...