منوی اصلی
آریــــــــــــوداد
آریوداد در ایران باستان به معنای داده و فرزند ایران بوده است
  • در بازار تره‌بار راه می‌رفتم و فکر می‌کردم چه میوه‌ای برای خانه بخرم... نگاه می‌کردم و نمی‌توانستم انتخاب کنم. دلم هیچ کدامشان را نمی‌خواست...

    مرد میوه‌فروش دور سینی‌های بزرگ می‌چرخید و خراب‌ها را جدا می‌کرد و می‌ریخت در جعبه‌زیری... کیسه‌ی خرید مشتری‌ها را پر می‌کرد و می‌فرستاد دم صندوق پیش پسرش... پسرک پشت دخل کرانچی می‌خورد ...

    همانجا انگار با منجنیق پرتم کردند به وقتی که سن پسرک بودم... بعضی شب‌ها که در حیاط محکم‌تر بسته می‌شد از همان ته خانه می‌فهمیدیم بابا جعبه میوه به دست دارد و با پا در را بسته... از پنجره آمدنش را نگاه می‌کردیم... آنقدر راحت با یک جعبه بزرگ چوبی پر از میوه گام‌های بلندش را بر می‌داشت که انگار یک پیش‌دستی کوچک در دستش است...

    یخچالمان مگر چقدر جا داشت... جعبه کنار آشپزخانه یا بالکن می‌ماند... آلوها را لواشک می‌کردیم... گوجه‌سبزها را قل می‌دادیم در نمک می‌خوردیم... با آلبالوها روی دیوار سفید سیمانی نقاشی می‌کشیدیم... و گلابی‌ها همیشه خراب می‌شد... هیچ‌کس طرفدارشان نبود... آنقدر در سطل فلزی مخروطی شکل می‌ماندند که له می‌شدند... بابا غر می‌زد و سطل را با شیرآب حیاط می‌شست و دوباره با خودش می‌برد باغ... می‌گفتیم گلابی هم شد میوه !

    گوشه بازار تره‌بار هنوز ایستاده‌ام... و دلم سخت گرفته است... برای باغی که خشک شد .... مردی که اینقدر زود خاطره شد ... و تمام آن گلابی‌هایی که نخوردیم و پلاسید... کیسه‌ی پلاستیکی را بر می‌دارم و شبیه نیکلاس کیج مغموم در شهر فرشتگان با بغض پرش می‌کنم از گلابی... اول یکی.. بعد دوتا... و بعد چند تا...

    کیسه را می‌گذارم رو ترازو... پسرک با دست‌های پفکی‌اش کارتم را می‌کشد ... می‌خواهم یک چیزی بگویم که بفمهد چقدر ممکن است بعداً دلش برای دخل و مغازه‌ی پدرش تنگ شود... ولی بیخیال می‌شوم... کارتم را می‌گیرم و دور می‌شوم... مگر اصلاً آدمیزاد گوشش به این حرف‌ها بدهکار است... خودش یک روز دلش همان میوه خراب‌های جعبه آن زیر را می‌خواهد که با دست پدرش جدا شده بود... حتماً می‌فهمد که خوشمزه‌تر از کرانچی‌اش بودند...

    فاطمه شاه‌بگلو


    آخرین ویرایش: یکشنبه 22 مرداد 1396 02:11

    ارسال دیدگاه
  • نه تو می مانی
    نه اندوه
    و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی
    به حباب نگران لب یک رود ، قسم
    و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
    غصه هم  ، خواهد رفت
    آن چنانی که فقط ، خاطره ای خواهد ماند
    لحظه ها عریانند
    به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز
    تو به آیینه
    نه
    آیینه به تو ، خیره شده است
    تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
    و اگر بغض کنی
    آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
    گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
    بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش
    ظرف این لحظه ، ولیکن خالی است
    ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود
    غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن
    تا خدا ، یک رگ گردن باقی است
    تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده
    شاعر : کیوان شاهبداغ خان


    به خدا امید و توکل همیشگی داشته باشیم - آریوداد

    پی‌نوشت:
    این شعر بسیار زیبا در تلگرام برای من ارسال شد و البته با نام سهراب سپهری بزرگوار! از آنجایی که عموماً اشعار و مطالبی که به نام بزرگان در فضاهای مجازی منتشر می‌شود خلاف واقع است و آن بزرگواران هرگز آن شعر را نسروده و یا آن سخن را نفرموده‌اند -مثال تکه سخنان زیبایی که بنام مرحوم حسین پناهی عزیز و یا خسرو شکیبایی مهربان و... منتشر می‌شود- کنجکاو شدم که ببینم واقعاً این شعر سروده سهراب است یا خیر؟! البته از لحاظ فنی که تفاوت‌ها را متوجه نمی‌شوم اما حال و هوای شعر شبیه حال و هوای اشعار سهراب است... در نهایت اما ، با جستجوی کوچکی متوجه شدم شاعر این شعر زیبا نامش کیوان شاهبداغ است. خوب است که قبل از بازنشر و لمس کلید Forward فکر کنیم که آیا مطلبی که در انتشارش سهیم می‌شویم درست است یا نه؟!

    بعدتر نوشت:
    دو مصرع آخر بسیار دلنشین و پرمعناست:

    تا خدا ، یک رگ گردن باقی است
    تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده


    آخرین ویرایش: شنبه 16 بهمن 1395 10:05

    ارسال دیدگاه
  • یکی از دوستان در تلگرام پیامی فرستاد که باز نشرش خالی از لطف نیست:

    در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم. بچه‌ای بسیار شلوغ می‌کرد ؛
    خواستم او را آرام کنم به او گفتم اگر آرام باشد برای او شکلات خواهم خرید. آن بچه قبول کرد و آرام شد. قطار به مقصد رسید و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شده و راهم را کشیدم و رفتم. ناگهان پلیس مرا خواند و اعلام نمود شکایتی از شما شده مبنی بر اینکه به این بچه دروغ گفته ای، به او گفته‌ای شکلات میخرم ولی نخریدی ...!
    با کمال تعجب بازداشت شدم! در آنجا چند مجرم دیگر بودند مثل دزد و قاچاقچی! آنها با نظر عجیبی به من می‌نگریستند که تو دروغ گفته ای آن هم به یک بچه! به هر حال جریمه شده و شکلات را خریدم و عبارتی بر روی گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برایم بسیار گران تمام شد ...!
    .
    آنها گدای یک بسته شکلات نبودند، آنها نگران بدآموزی بچه شان بودند و اینکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفی به او زدند او باور نکند! اما در کشور ما، گول زدن به عنوان روش تربیتی استفاده می شود ...
    وقتی بچه زمین می‌خورد و والدین زمین را کتک می‌زنند تا کودک آرام شود (کار تربیتی بسیار اشتباه)، وقتی می‌گویند اگر فلان کارو بکنی لولو میاد، اگر با غریبه حرف بزنی می‌دزدنت، اگر فلان کارو کنی کلاغِ به بابات خبر میده ...
    یک طفل معصوم باید در ایران گول بخورد تا یاد بگیرد چگونه گول بزند یا گول نخورد ...

     دکتر محمدعلی ایزدی


    آخرین ویرایش: شنبه 9 بهمن 1395 01:37

    ارسال دیدگاه
  • توی یک بخشی از سریال زیبا و تماشایی شهرزاد پدر فرهاد بعد از اینکه پسرش رو نصیخت می‌کنه درباره کنار اومدن با اتفاقاتی که پیش اومده و فراموش کردن شهرزاد،خاطره‌ای از خودش و عشقی که در سینه داشت تعریف می‌کنه و بغض می‌کنه. فرهاد در واکنش به این بغض میگه: ''پس خود شما هم هنوز اون صبح رو ندیدید که همه چی تموم شده!!''
    پدر فرهاد میگه:
    همیشه یه بخشی از وجود معشوق در قلب عاشق می‌مونه و ته‌نشین می‌شه...

    این یکی از دیالوگ‌های ماندگار این سریال جذاب بود که دوستش دارم.


    آخرین ویرایش: جمعه 20 فروردین 1395 00:37

    ارسال دیدگاه
  • قرار عاشقانه ـ آریوداد

    جایی از خواب‌هایم با من قرار بگذار...
    دستم به بیداری‌ات که نمی‌رسد..!!!
    مجتبی عزیزی‌پور


    آخرین ویرایش: دوشنبه 27 مهر 1394 00:32

    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 8 1 2 3 4 5 6 7 ...