تبلیغات
آریــــــــــــوداد - مطالب ابر ازدواج
منوی اصلی
آریــــــــــــوداد
آریوداد در ایران باستان به معنای داده و فرزند ایران بوده است
  • برای آدم‌های مختلف خبر خوب معانی مختلفی داره. برای یکی خبر خوب به معنی برنده شدن تو یه مناقصه است و برای یکی برنده شدن یه جایزه بانکی. برای یکی بهبودی بیمارش و برای یکی تولد نوه‌اش. و امروز برای من خبر خوب این بود:
    مه‌سو و مستر اچ ظاهراً به جاهای خوبی برای شروع زندگی مشترک میرسن. این خبر رو که تو وبلاگ مه‌سو خوندم صبح جمعه‌ی منو زیباتر کرد. چه خبری میتونه دل یه آدمو بیشتر از این شاد کنه که دو تا عاشق بعد از اون همه سختی دارن به یکی شدن نزدیک میشن...؟

    براشون آرزوی کنار گذاشته شدن هر چه زودتر باقی مشکلات و رسیدنی مانا و جاودان می‌کنم...

    Love Pics - Boy & Girl


    آخرین ویرایش: جمعه 16 تیر 1396 11:24

    ارسال دیدگاه
  • از آخرین پستی که اینجا گذاشتم خاطرم نیست که چند وقت میگذره!  این پست کاندیدای آخرین پست من در سال ۹۴ میتونه باشه! سالی که گذشت پر از فراز و نشیب برای من بود اما اگر در انتها SUM بگیرم نتیجه نهایی حتماً مثبت خواهد بود! سال نوی امسال به لحاظ مالی کمی سخت برای من شروع شد و در دومین ماه با شروع روند محیاسازی بساط عروسی سخت‌تر هم شد اما این سختی لذت خاصی رو هم به همراه داشت مثل لذت از نوشیدن فنجانی قهوه‌ی تلخ! شیرین کننده‌ی این قهوه خریدن خونه‌ی نقلیمون بود که با کمک خانواده‌هامون و وام مسکن یه واحد ۸-۳۷ متری توی محله‌ی جلیلی خریدیم! بعدتر اما فشار سختی‌ها رو بیشتر روی شونه‌هام حس کردم! جوری که واقعاً شب قبل از عروسیم دیگه اشکم داشت در میومد!

    و اما صبح روز عروسی!

    در چند سال گذشته با توجه به اینکه کلاً از بانک رفاه خوشم نمیومد هرگز از دستگاه‌های  ATMاش هم استفاده نمی‌کردم اما اون روز با توجه به اینکه نیاز به پول نقد داشتم و همه‌ی  ATMهای محلمون هم بطور خودجوش از کار افتاده بودند تا یک مراسم آشتی‌کنان بین من و بانک رفاه راه بندازن ، مجبور به استفاده و آشتی با این بانک و ATMاش شدم! اما چشمتون روز بد نبینه! فکر کن...! صبح زود روز جمعست و همین‌طور روز عروسیت! قرار آرایشگاه داری و ماشین گل زدن و...! کارت رو وارد دستگاه کوفتی بانک رفاه کردم پیغامی اومد که رمز رو بزنم... رمز رو وارد کردم و چند دقیقه دستگاه بدون اینکه واکنشی از خودش نشون بده در همون حالت موند و بعد...
    متأسفانه در حال حاضر قادر به ارائه‌ی سرویس نمی‌باشیم!
    و کارت من رو بلعید!!
    من از اون دسته آدمهایی هستم که معتقدم نباید همه‌ی پول‌ها یک جا باشه! بخش اعظمی از پول‌هام توی همون کارتی بود که بلعیده شد! اما مبلغی هم توی یک کارت دیگه داشتم که میتونستم یه جوری روزم رو به شب برسونم بدون اینکه برنامه‌هام به هم بریزه ولی در کل فکر کن اون همه استرس روز عروسی رو داشته باشی و این اتفاق هم بیفته برات! البته امیدوارم این اتفاق برای کسی نیفته!

    و اما غروب روز عروسی!

    آقا چشمت روز بد نبینه! رفتیم باغ و عمارت و عکس و فیلم ... و بعد هم رفتیم آتلیه و عکس‌هامون رو گرفتیم و دیگه آماده بودیم برای رفتن به سمت تالارمون! ماشین گفت من روشن نمی‌شم که نمی‌شم!! آقا مگه داریم؟! مگه میشه؟! تا الان خوب بودی تو رو خدا روشن شو!! دیگه کار به جایی رسید که یکی از اعضای گروه فیلمبرداری که آقا بود چند نفر رو صدا کرد و ماشین رو هل دادن!! فکر کن عروس و دوماد تو ماشین نشستن و عده‌ای هم دارن هل میدن ماشینو! هیچی دیگه ماشین روشن شد و یک متر اون طرف‌تر خاموش شد! اصلا یه وضعی!! دیگه کسبه و اهل محل اومدن و هرکی یه سوییچ داد گفت بیا با ماشین من برو! دمشون گرم چقدر مرد بودن اهالی شهر ری! ( آتلیه اونجا بود ) اما خب به هر زور و زری بود ماشین رو روشن کردیم و دیگه رفتیم تالار...

    زندگی مشترک

    زندگی مشترک ما شکر خدا خوب بوده و هست. اما بعد از عروسی افتادیم توی سراشیبی سقوط! یک ماه بعد از عروسیم بی‌کار شدم! حدود دو - سه ماه بی‌کار بودم و بدنبال کار و در عین حال تلاشم رو هم میکردم که برگردم سر کار قبلیم. تلاش‌هام جواب داد و خدا خواست و بالاخره برگشتم به کارم. اما مدتی که بی‌کار بودم خیلی به ما سخت گذشت.
    شکر خدا حالا کَم-کَمَک داریم روی غلطک میفتیم! این روزها و هفته‌های پایانی سال اصلا زمانی برای سر خاروندن نداشتم چه رسد به وبلاگ‌نویسی! الان دغدغه‌ام دانشگاهمه که تو این مدت بدجوری ازش غافل شدم. یعنی اصلا فرصت نکردم برم کلاس یا حتی تو خونه خودم بخونم. سال که دیگه لحظه‌های آخرشه. از خدا می‌خوام که این ساعت‌های پایانی به خوبی سپری بشه و سال نو سالی سرشار از سلامتی و شادابی برای هممون باشه و بتونم به درس و دانشگاهم هم برسم.

    خدایا تو خیلی مهربونی و خیلی در تمام این سالها دستم رو گرفتی و از لبه‌ی پرتگاه‌ها نجاتم دادی که تنها منجی تو هستی و من چه بد بنده‌ای هستم که هرگز اونقدر و اونجور که باید شکرانه‌ی سلامتیم و داشته‌هام و داده‌هاتو به جا نیاوردم.
    خدایا شکرت که خوبم.
    خدایا شکرت که من و همسرم خوبیم.
    خدایا شکرت که دل‌هامون شاده.
    خدایا شکرت بخاطر همه‌ی چیزهایی که بهمون دادی و همه‌ی چیزهایی که ازمون گرفتی چون به صلاحمون بود.
    خدایا از مال دنیا هم بی‌نصیبمون نذار اما قبلش جنبه‌اش رو هم به ما بده که اگه روزی دستمون به دهنمون رسید دست‌گیر هم باشیم.

    خدایا دوستت دارم و ازت میخوام سال ۱۳۹۵ سال خوب و خوش و پر از سلامتی برای من و همسرم و خانواده‌هامون و تمام دوستان حقیقی و مجازیم باشه.
    یا حق...

    تهران - جلیلی - خونه‌ی نقلیمون!
    ۹۴... تمام...


    آخرین ویرایش: جمعه 28 اسفند 1394 10:12

    ارسال دیدگاه
  • امروز سالروز عقد من و همسرمه

    شروع ۴اُمین سال زندگی از زمان عقدمون مبارک.

    دوستت دارم بیشتر از دیروز...
    کمتر از فردا...


    آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 بهمن 1394 00:45

    ارسال دیدگاه
  • وضعیت زرد ـ آریوداد

    این روزها وضعیت کارم در حالت زرد قرار داره! یعنی مشخص نیست که برای کار دعوت به همکاری مجدد میشم یا نه؟! این وضعیت بلاتکلیفی خیلی بده. صبح‌ها از ساعت ۸ میزنم بیرون از خونه به دنبال حل مشکلاتم برای برگشت به کار و شب‌ها حدودای ۸ و ۹ شب بر میگردم. البته امیدم به خداست ولی این بنده‌های خدا خیلی دارن اذیتم می‌کنن...
    خدا ازشون نگذره...
    بعضی از دوستان من هم همین مشکل منو دارن براشون دعا کنین...
    و برای منم دعا کنید که برگردیم سر کارمون و زندگیمون مختل نشه. با این وضعیت امنیت شغلی توی جامعه همه رو دعوت به ازدواج و فرزند‌آوری هم می‌کنند..!!


    آخرین ویرایش: جمعه 29 آبان 1394 02:46

    ارسال دیدگاه
  • زندگی مشترک - آریوداد

    زندگی من و بانو در ۱۳۹۴/۶/۶ شروع شد...
    از یک صبح دل‌انگیز با همراهی دوست عزیزم میلاد و پر از انرژی‌های مثبت از گروه فیلمبرداری گل یاس به مدیریت آقای قبادی...
    این چند روز حس و حال عجیبی داشتیم...
    هر دومون...
    خیلی خوشحالیم از اینکه با همیم و خیلی خوشحال‌تریم که زندگی مشترکمون رو زیر سقفی شروع کردیم که گرچه قسطی اما مال خودمونه... 
    میلاد دیروز زنگ زده بود و می‌گفت : حس و حالت رو می‌خرم...!! فقط بگو چـــــنــــــد؟! 
    برای مادر زن سلام ، من و بانو یک ربع سکه بهار آزادی خریدیم و به دلیل هشدار میلاد کفشم رو پنهان کردم که پادزهری باشه برای کسی که قصد داره با پیچوندن کفش‌هام ازم پول بگیره و ازم قول گرفت که اگر حدسش درست بود نصف پولی رو که باید به دزد می‌دادم رو به میلاد بدم !!  اما خب حدسش اشتباه بود و اصلاً کسی یادش نبود که کفش‌هام رو بدزده 
    پریشب یعنی هشتم شهریور ماه تولدم همسرم بود که و من و مادرزن‌جان با یک کاسه کردن پول‌هامون یک النگوی خوشکل خریدیم و به همراه خانواده‌ها و خالم و داییم توی بوستان ولایت یک تولد سورپرایزی برای همسرجان تدارک دیدیم. همسرجان از صبح پکر بود و معلوم بود از اینکه کسی بهش تبریک نگفته بدجوری حالش گرفته شده اما نمی‌دونست که براش چه نقشه‌ای کشیدیم 
    دیشب هم رفتیم خونه‌ی مادرزنم و امشب هم خانوم شامی ترتبی داد و زنگ زدیم به مادرم اینا و گفتیم امشب شام درست می‌کنیم و میایم خونشون...
    الان هم دارم از خونه‌ی پدری این پست رو ارسال می‌کنم. از آسیاتک بسته‌ی DSL-BOX خریدم که امروز به دستم رسید و حالا باید منتظر بمونم و ببینم چقدر طول میشکه تا به دنیای مجازی برگردم...
    تا دفعه‌ی بعدی فعلا بای.... 


    آخرین ویرایش: سه شنبه 10 شهریور 1394 23:09

    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3