تبلیغات
آریــــــــــــوداد - مطالب ابر زندگی
منوی اصلی
آریــــــــــــوداد
آریوداد در ایران باستان به معنای داده و فرزند ایران بوده است
  • این پیام تو تلگرام برام اومد. حرف حسابه واقعاً...


    گل فروش سر کوچه می گفت:

    ما بچه بودیم .

    بابام یخ فروش بود گاهی درآمد داشت گاهی هم نداشت .

    گاهی نونمون خشک بود گاهی چرب

    شاید ماهی یکبار هم غذای آنچنانی نمیخوردیم.

    نون و پنیر و سبزی گاهی نون خالی...

    اما چشممون گشنه نبود.

    یه دایی داشتم اون زمان کارمند دولت بود .

    ملک و املاک داشت و وضعش خوب بود.

    مادرمون ماهی یک بار میبردمون منزل دایی .

    زنش، زن خوبی بود .

    آبگوشت مشتی بار میذاشت و همه سیر میخوردیم ...د

    سه تا بچه هم سن و سال من داشت. به خدا ما یک بار فکر نکردیم باباشون وضعش توپه و بابای ما یخ فروش.

    از بس مردم دار بودن، انسان بودن، خودنمایی و پز دادن تو کارشون نبود .

    اونا هم میامدن خونه ما...

    داییم دو سه کیلو گوشت و برنج میآورد یواش میداد دست مادرم و سرشو میآورد دم گوش مادرم و آهسته میگفت آبجی ناقابله .

    تا مادرم میخواست تشکر کنه با چشماش اشاره میکرد که چیزی نگه .

    مادرم هم ساکت میشد.

    الان دیگه اینطوری نیست .

    مردم دنبال لذت بردن از زندگی نیستن.

    دنبال این هستن که مدام داشته هاشون رو به رخ دیگران بکشن.

    دلیلشم اینه که تازه به دوران رسیده ها، زیاد شدن.

    تقی به توقی خورده، یه پول وپله ای افتاده دستشون، دیگه نمیدونن اصالت رو نمیشه با پول سیاه خرید،،،

    حتی بچه ها هم، اهل دک و پز شدن.

    بچه یه وجبی، به خاطر کیف و کفش قر و فریش، همچین پزی میده به دوستاش که بیا و ببین.

    اینا بچه ان ، تربیت نشدن، ننه و باباش، ملتفتش نکردن که این کار بده .

    اگه همکلاسیش نداشته باشه، باید چکار کنه ؟

    لابد میدونن که میره خونه، بهانه میگیره، و باباش شرمنده میشه تو روش.

    قدیم اگه کسی ناهار اشکنه میپخت ، تلیت میکرد و یه کاسه هم واسه همسایه اش

    می فرستاد و میگفت شاید بوی غذام همسایه ام رو به هوس بندازه و اونم غذا نداشته باشه.

    اگه یه خانواده توی محل تلویزیون 14 اینج می خرید همه جمع می شدن توی خونه اش واسه تماشا ...

    دک و پز نبود .

    نهایت صفا و صداقت بود.

    الان طرف پسته میخوره پوستشو قاب میگیره!

    میخواد بگه آهای مردم من وضعم خوبه ، دیگه نمیگه شاید همسایه اش نداشته باشه و حسرت بخوره.

    قدیم مردم صفا داشتن، الان بی وفا شدن.

    ربطی هم به پیشرفت علم و اینجور چیزا نداره.

    این رفتارا که پیشرفت نیست اینا افت اخلاقه...

    كاش دنیا مثل قدیما بود...


    آخرین ویرایش: - -

    ارسال دیدگاه
  • در بازار تره‌بار راه می‌رفتم و فکر می‌کردم چه میوه‌ای برای خانه بخرم... نگاه می‌کردم و نمی‌توانستم انتخاب کنم. دلم هیچ کدامشان را نمی‌خواست...

    مرد میوه‌فروش دور سینی‌های بزرگ می‌چرخید و خراب‌ها را جدا می‌کرد و می‌ریخت در جعبه‌زیری... کیسه‌ی خرید مشتری‌ها را پر می‌کرد و می‌فرستاد دم صندوق پیش پسرش... پسرک پشت دخل کرانچی می‌خورد ...

    همانجا انگار با منجنیق پرتم کردند به وقتی که سن پسرک بودم... بعضی شب‌ها که در حیاط محکم‌تر بسته می‌شد از همان ته خانه می‌فهمیدیم بابا جعبه میوه به دست دارد و با پا در را بسته... از پنجره آمدنش را نگاه می‌کردیم... آنقدر راحت با یک جعبه بزرگ چوبی پر از میوه گام‌های بلندش را بر می‌داشت که انگار یک پیش‌دستی کوچک در دستش است...

    یخچالمان مگر چقدر جا داشت... جعبه کنار آشپزخانه یا بالکن می‌ماند... آلوها را لواشک می‌کردیم... گوجه‌سبزها را قل می‌دادیم در نمک می‌خوردیم... با آلبالوها روی دیوار سفید سیمانی نقاشی می‌کشیدیم... و گلابی‌ها همیشه خراب می‌شد... هیچ‌کس طرفدارشان نبود... آنقدر در سطل فلزی مخروطی شکل می‌ماندند که له می‌شدند... بابا غر می‌زد و سطل را با شیرآب حیاط می‌شست و دوباره با خودش می‌برد باغ... می‌گفتیم گلابی هم شد میوه !

    گوشه بازار تره‌بار هنوز ایستاده‌ام... و دلم سخت گرفته است... برای باغی که خشک شد .... مردی که اینقدر زود خاطره شد ... و تمام آن گلابی‌هایی که نخوردیم و پلاسید... کیسه‌ی پلاستیکی را بر می‌دارم و شبیه نیکلاس کیج مغموم در شهر فرشتگان با بغض پرش می‌کنم از گلابی... اول یکی.. بعد دوتا... و بعد چند تا...

    کیسه را می‌گذارم رو ترازو... پسرک با دست‌های پفکی‌اش کارتم را می‌کشد ... می‌خواهم یک چیزی بگویم که بفمهد چقدر ممکن است بعداً دلش برای دخل و مغازه‌ی پدرش تنگ شود... ولی بیخیال می‌شوم... کارتم را می‌گیرم و دور می‌شوم... مگر اصلاً آدمیزاد گوشش به این حرف‌ها بدهکار است... خودش یک روز دلش همان میوه خراب‌های جعبه آن زیر را می‌خواهد که با دست پدرش جدا شده بود... حتماً می‌فهمد که خوشمزه‌تر از کرانچی‌اش بودند...

    فاطمه شاه‌بگلو


    آخرین ویرایش: یکشنبه 22 مرداد 1396 02:11

    ارسال دیدگاه
  • این روزها بیشتر از همیشه زندگی‌ام پر شده از اعداد و ارقام! گاهی خواب می‌بینم حقوق‌ها جابجا شده و یا اسم کسی از لیست بیمه جا مانده!! سیل کارها بر سرم آوار شده و هر چه بیشتر تلاش می‌کنم انگار باز هم کم است! پروژه‌های جدید قوزی بالای قوز است! از طرفی اتمام پروژه‌های قبلی به منزله شروع محاسبات عیدی و سنوات از حالاست! خلاصه اینکه اوضاع دل‌انگیزی است!
    گاهی یاد جواب دوستانم در دوران سربازی می‌افتم که در جواب سوال فرمانده که می‌پرسید :
    - "کی خستست؟!"
    برخی پاسخ می‌دادند:
    - "داداش من!" (بجای دشمن!)

    اما من همچنان خستگی‌ناپذیرم! عشقی که از همسر و فرزندم به من سرایت می‌کند امیدبخش آن است که این روزها نیز می‌گذرد و هر سختی‌ای ارزش لبخند دلنشینشان را دارد.


    آخرین ویرایش: دوشنبه 26 تیر 1396 21:16

    ارسال دیدگاه
  • برای آدم‌های مختلف خبر خوب معانی مختلفی داره. برای یکی خبر خوب به معنی برنده شدن تو یه مناقصه است و برای یکی برنده شدن یه جایزه بانکی. برای یکی بهبودی بیمارش و برای یکی تولد نوه‌اش. و امروز برای من خبر خوب این بود:
    مه‌سو و مستر اچ ظاهراً به جاهای خوبی برای شروع زندگی مشترک میرسن. این خبر رو که تو وبلاگ مه‌سو خوندم صبح جمعه‌ی منو زیباتر کرد. چه خبری میتونه دل یه آدمو بیشتر از این شاد کنه که دو تا عاشق بعد از اون همه سختی دارن به یکی شدن نزدیک میشن...؟

    براشون آرزوی کنار گذاشته شدن هر چه زودتر باقی مشکلات و رسیدنی مانا و جاودان می‌کنم...

    Love Pics - Boy & Girl


    آخرین ویرایش: جمعه 16 تیر 1396 11:24

    ارسال دیدگاه
  • یکی از دوستان در تلگرام پیامی فرستاد که باز نشرش خالی از لطف نیست:

    در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم. بچه‌ای بسیار شلوغ می‌کرد ؛
    خواستم او را آرام کنم به او گفتم اگر آرام باشد برای او شکلات خواهم خرید. آن بچه قبول کرد و آرام شد. قطار به مقصد رسید و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شده و راهم را کشیدم و رفتم. ناگهان پلیس مرا خواند و اعلام نمود شکایتی از شما شده مبنی بر اینکه به این بچه دروغ گفته ای، به او گفته‌ای شکلات میخرم ولی نخریدی ...!
    با کمال تعجب بازداشت شدم! در آنجا چند مجرم دیگر بودند مثل دزد و قاچاقچی! آنها با نظر عجیبی به من می‌نگریستند که تو دروغ گفته ای آن هم به یک بچه! به هر حال جریمه شده و شکلات را خریدم و عبارتی بر روی گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برایم بسیار گران تمام شد ...!
    .
    آنها گدای یک بسته شکلات نبودند، آنها نگران بدآموزی بچه شان بودند و اینکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفی به او زدند او باور نکند! اما در کشور ما، گول زدن به عنوان روش تربیتی استفاده می شود ...
    وقتی بچه زمین می‌خورد و والدین زمین را کتک می‌زنند تا کودک آرام شود (کار تربیتی بسیار اشتباه)، وقتی می‌گویند اگر فلان کارو بکنی لولو میاد، اگر با غریبه حرف بزنی می‌دزدنت، اگر فلان کارو کنی کلاغِ به بابات خبر میده ...
    یک طفل معصوم باید در ایران گول بخورد تا یاد بگیرد چگونه گول بزند یا گول نخورد ...

     دکتر محمدعلی ایزدی


    آخرین ویرایش: شنبه 9 بهمن 1395 02:37

    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 14 1 2 3 4 5 6 7 ...