تبلیغات
آریــــــــــــوداد - مطالب ابر سربازی
منوی اصلی
آریــــــــــــوداد
آریوداد در ایران باستان به معنای داده و فرزند ایران بوده است
  • این روزها بیشتر از همیشه زندگی‌ام پر شده از اعداد و ارقام! گاهی خواب می‌بینم حقوق‌ها جابجا شده و یا اسم کسی از لیست بیمه جا مانده!! سیل کارها بر سرم آوار شده و هر چه بیشتر تلاش می‌کنم انگار باز هم کم است! پروژه‌های جدید قوزی بالای قوز است! از طرفی اتمام پروژه‌های قبلی به منزله شروع محاسبات عیدی و سنوات از حالاست! خلاصه اینکه اوضاع دل‌انگیزی است!
    گاهی یاد جواب دوستانم در دوران سربازی می‌افتم که در جواب سوال فرمانده که می‌پرسید :
    - "کی خستست؟!"
    برخی پاسخ می‌دادند:
    - "داداش من!" (بجای دشمن!)

    اما من همچنان خستگی‌ناپذیرم! عشقی که از همسر و فرزندم به من سرایت می‌کند امیدبخش آن است که این روزها نیز می‌گذرد و هر سختی‌ای ارزش لبخند دلنشینشان را دارد.


    آخرین ویرایش: دوشنبه 26 تیر 1396 21:16

    ارسال دیدگاه
  • دیروز اولین روزی بود که بعد از مدت‌ها پایم را به دانشگاه میگذاشتم. چه روز سختی بود... 
    و امروز و در این لحظه هم دانشگاه هستم. ساعت ۱ تا ۳ کلاس محاسبات عددی داشتم و ساعت ۵ هم علم مواد دارم... حیاط دانشگاه را سر پوشیده کرده‌اند و بخاری هم دارد. قبلا نداشت..!! تنها روی صندلی کنار بخاری لم داده‌ام و حسرت روزهای گذشته را می‌خورم... هم دوره‌ای‌ها لیسانسشان را گرفته‌اند اما من هنوز اندر خم همان کوچه اول هستم....
    چهره‌ها دیگر آشنا نیستند... 
    حس غربتی که الان دارم مرا بیاد غروب‌های دل‌گیر پادگانمان در بیرجند می‌اندازد....
    چقدر عقب افتاده‌ام از زمان...
    و جبرانش چه دشوار است...
    گرچه نشدنی نیست و نا امید شیطان است..!!!


    آخرین ویرایش: دوشنبه 18 بهمن 1395 16:08

    ارسال دیدگاه
  • تصمیم گرفتم هر از گاهی برخی از خاطرات دوران سربازیم رو بنویسم. بعضیاشون رو وقتی بیاد میارم برام حس نوستالژیک داره . . .

    سه شنبه 1 / مرداد / 1387

    امروز ساعت 6:30 صبح اتوبوس در قسمتی از جاده ی بیابانی منتهی به بیرجند ایستاد . من کنار اصغر نشسته بودم . وقتی به بیرون نگاه کردیم دیدیم وسط بیابان پادگانی هست. به هم نگاه کردیم و گفتیم بیچاره اینهایی که وسط این بیابان خدمت می کنند!! ساعت 9 بود که به بیرجند رسیدیم . اصغر و جاوید رفتند تا ببیند که پادگانی که باید خودمان را معرفی کنیم کجاست... اما وقتی برگشتند متوجه شدیم که دقیقا همان پادگان وسط بیابان جایی بود که باید پیاده می شدیم!!

    تصمیم گرفتیم نهار را در شهر بمانیم و آخرین چرخمان را در لباس شخصی و در شهری جدید به اسم بیرجند بگذرانیم!! ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که رسیدیم جلوی در پادگان نیروی هوایی ارتش!!

    بعد از عوض کردن لباس و ... وقتی بالاخره مشخص شدیم که باید خودمان را به قرارگاه معرفی کنیم همگی با هم پیاده راه افتادیم به سمت قرارگاه. اما هر چه می رفتیم نمی رسیدیم! نزدیک 30 الی 45 دقیقه پیاده روی کردیم تا رسیدیم به قرارگاه! انگار تا هر جا که فنس داشتند بیابان خدا را تبدیل به پادگان کرده بودند!! زمانی که رسیدیم با صحنه ای بسیار غم انگیز و البته شوک برانگیز روبرو شدیم! عده‌ی زیادی در حالی که هر کدامشان یک بطری آب در دست داشتند به این طرف و آن طرف می رفتند و ما 18 نفر بهت زده به این فکر می‌کردیم که یعنی در این بیابان حتی آب برای استحمام و سرویس بهداشتی نیست که اینها هر کدام بطری به دست پشت یک خاکریز می روند!! کمی که جلوتر رفتیم و دقیقا وارد قرارگاه شدیم متوجه شدیم که آب ها را همراه داشتند تا به نهال های درختانی که به تازگی کاشته بودند آب دهند و نفسی راحت کشیدیم!!


    آخرین ویرایش: شنبه 2 دی 1396 03:20

    ارسال دیدگاه