تبلیغات
آریــــــــــــوداد - مطالب ابر نوستالژی
منوی اصلی
آریــــــــــــوداد
آریوداد در ایران باستان به معنای داده و فرزند ایران بوده است
  • یک وقت‌هایی دلم تنگ می‌شود برای آن آقایی که می‌آمد به کوچه‌ی ما و فریاد می‌زد : " لبو دارم! لبو! "

    لبو - آریوداد

    دلم تنگ می‌شود برای منی که با شنیدن صدایش با همان سادگی کودکانه بی آنکه لحظه‌ای از خودم سوال کنم بهای آن لبو چقدر است(؟!) ظرف به دست به کوچه می‌دویدم و چهره‌ی خندان آن آقای لبوفروش را می‌دیدم که به من به چشم یک مشتری همیشگی و خوش‌حساب نگاه می‌کرد! آن موقع‌ها نمی‌دانستم که چرا هربار که آن آقای لبوفروش می‌آمد به کوچه‌یمان و من برای گرفتن لبو به کوچه می‌دویدم ، مادرم دنبالم به کوچه می‌دوید!! لابد نگران من می‌شد!! اما چرا؟! مگر دم در رفتن خظر داشت؟! نه!! مادرم به دنبالم می‌دوید چون من نمی‌دانستم آن آقای خندان لبوفروش در ازای لبوهایی که در ظرف من می‌گذاشت از مادرم پول می‌گرفت!!!!

    دلم تنگ می‌شود برای آن آقایی که هفته‌ای یکی دوبار به کوچه‌یمان سر می‌زد و فریاد می‌زد : " چرخ و فلکـــه "
    و من با یک عدد 25 تومانی دو دور سوار چرخ و فلکش می‌شدم!! وقتی چرخ و فلک به نقطه‌ی اوج خود می‌رسید چه هیجانی داشت!!

    دلم تنگ می‌شود برای آن آقایی که زنگ خانه‌یمان را می‌زد و می‌گفت : "لطفاً ماهیانه‌ی ما را بدهید!!"

    من حتی دلم برای قطره‌های تلخ واکسن فلج اطفال هم تنگ شده است!!

    چند وقت پیش رفته بودم به محله‌ی قدیمی که دوران کودکی را در آن گذرانده بودم! هنوز خیلی چیزها را بخاطر می‌آوردم و بعضی چیزها دست نخورده سر جایشان مانده بودند! یاد محله‌ی قدیمی‌مان بخیر! یاد آقا جلال خدا بیامرز بخیر که هربار از مغازه‌اش خرید می‌کردم بدون آنکه از من چیزی بپرسد باقیمانده‌ی پولم را تنقلات و به خصوص اسمارتیس - همین مروارید خودمان! - می‌داد و من چه ساده فکر می‌کردم مجانی است!!

    این روزها گاهی حس می‌کنم دلم برای خودم هم تنگ شده است..!


    آخرین ویرایش: سه شنبه 4 آذر 1393 01:46

    ارسال دیدگاه
  • سریال روزگار جوانی


    سال 76 یا 77 بود که سریال روزگار جوانی از شبکه‌ی تهران پخش شد. چقدر زود گذشت اون دوران. امشب لابلای کانال عوض کردن‌های بی‌هدفم رسیدم به شبکه‌ی تماشا که تازه میخواست سریال روزگار جوانی رو پخش کنه. قسمت اول بود. با وجود تمام کاستی‌هایی که امروز اینقدر بزرگ توی چشم میاد ، اون زمان چقدر این سریال رو دوست داشتیم و به دیدنش قانع بودیم. همیشه زمانمون رو طوری تنظیم میکردیم که تماشای این سریال رو از دست ندیم...

    تیتراژ این سریال هم که مثل بقیه‌ی آهنگ‌هایی که از تلویزیون و رادیوی اون زمان پخش میشد خوراک همخوانی من و سردرد گرفتن‌های اطرافیان من بود...!! زمان چقدر زود میگذره. 16 سال گذشت مثل یک چشم بر هم زدن...

    من همیشه توی مواجهه با نوستالژی‌های این‌چنینی کم میارم و دلم به شدت هوای اون روزها رو میکنه. خیـــــلی زندگی توی اون روزها شیرین‌تر و راحت‌تر بود... نبود؟! 


    پی‌نوشت : الان متوجه شدم که کارگردان فصل اول این سریال که اسمش شاپور قریب بوده سال 91 فوت کرده  روحش شاد. اون زمان اینترنت و ... نبود که بدونیم کی کارگردانه و کی چی کارست. اطلاعات اینقدر سریع و راحت در دسترس نبودند. اینترنت رو کی ابداع کرد؟ دستش مرسی واقعاْ. 


    بی‌ربط‌ نوشت : اگر کسی دوست داشت توی فید وبلاگ من یا بقیه ی دوستانش مشترک بشه و از بروز رسانی وبلاگ هاشون با خبر بشه ، راجع به فید خوان و نرم افزار مربوطه و لینک دانلودش و حتی نحوه ی اشتراک توضیحات مفصلی توی این لینک دادم که خوشحال میشم بخونید و توی فید وبلاگم مشترک بشید.


    آخرین ویرایش: شنبه 17 آبان 1393 13:51

    ارسال دیدگاه
  • اوین باری كه با وبلاگش آشنا شدم از طریق یك پستی بود به اسم مریخی‌ها!
    سعی میكردم هر از گاهی به وبلاگش سری بزنم. نوشته های جالبی داشت و گیرایی بالایی! این را فقط من نمیگویم ... تقریبا همه‌ی كسانی كه با وبلاگش آشنا شده بودند همین نظر را داشتند. نوشته هایش مثل آهنربا بود ... می‌كشید! جذب می‌كرد...
    این دختر اسمش میرا بود...
    میرا راد - دختری كه حرف نمی زد

    كمی بعدتر از جریان آشنایی من با وبلاگش با یك سطر ساده خداحافظی كرد بدون اینكه اهمیتی بدهد كه آیا كسی وبلاگش را میخواند ؟ كسی از رفتنش ناراحت می شود ؟ خیلی ساده خداحافظ ...
    چند روز پیش وقتی از محل كارم به سمت منزل می‌رفتم  در نزدیكی میدان انقلاب یه كافه دیدم به اسم : " كافه میــــرا  "

    نمیدونم چرا اما ناگهان ذهنم رفت به این سمت كه نكند این همان میرای بی‌معرفت  باشد ...؟ خواستم بروم تو و از صاحب آنجا پرس و جو كنم و ببینم مالك كیست؟! یا دلیل انتخاب این اسمش چه بود؟! ولی كمی خجالت كشیدم و موكول كردم به زمانی كه شاید با همسرم به این كافه رفتیم و یك قهوه خوردیم! به این بهانه شاید بشود بهتر پرس و جو كرد!! مطمئناً صدها میرای با ربط و بی ربط به میرا راد وجود دارند اما نمیدانم چرا ناگهان اسم این كافه مرا به یاد همان میرا انداخت!!
    داشتم فكر می‌كردم اگر واقعاً این میرا همان میرا باشد كه شاید با كاوه آمده و كافه ای در آنجا راه انداخته چه حرفی به او خواهم گفت؟! احتمالاً ...
    " خیلی بی معرفتی!!  "

    البته امیدی نیست! این ها كه گفتم بیشتر به توهم نزدیك تر است تا واقعیت!! درصد رویارویی با میرای واقعی كمتر از صفر است !!
    اما بهانه ای شد تا دوباره به یاد همان میرا بیفتم ...
    میرا راد ...
    جایت بین وبلاگ نویسان خیلی خالیست ...

    پی‌نوشت : در روایات آمده است كه این كافه نامش را از كتابی به همین نام نوشته كریستوفر فرانك گرفته است ؛ اما هنوز من اطلاع دقیقی از این موضوع ندارم!!


    آخرین ویرایش: دوشنبه 20 مرداد 1393 15:52

    ارسال دیدگاه
  • امروز وقتی برای سحری بیدار شدم با شنیدن صدای دعایی که از تلویزیون در حال پخش بود حس نوستالژیکی بهم دست داد... داشتم فکر میکردم چرا دیگه هیچ چیزی بوی گذشته رو نمیده؟ چرا هیچ چیزی لذت نمیده؟ یاد اون ماه رمضان ها بخیر که همیشه گوشمون به رادیو بود و دعاهاش تا زمان اذان ... یاد اون ماه رمضان هایی که با ربنای استاد شجریان آماده ی افطار کردن میشدیم!
    نمیدونم آیا حذف افراد بدلیل تفکرات سیاسیشون درسته یا نه؟ من که با شنیدن این ربنا حس نوستالژی بهم دست میده ...
    [http://www.aparat.com/v/DPbk0]


    آخرین ویرایش: دوشنبه 23 تیر 1393 06:37

    ارسال دیدگاه